![]() |
![]() |
|
|
باز هم امشب چله. چله بی تو. چله دور از تو. چله بی سرخی انار. در این چله بی یار. باز به یادت تفالی بر حافظ ات زدم. می دانی که باز چه آمد. همانی که اولین شب چله بی تو آمده بود. همانی که بر سنگ سرد ات نوشته ایم. انگار که این شعر برای تو گفته شده
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم عیان نشد که چرا آمدم و به کجا رفتم دریغ و درد که غافل از کار خویشتنم چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکیب تخته بند تنم اگر ز خون دلم بوی شوق می آید عجب مدار که همدرد نافه ختنم طراز پیرهن زرکشم مبین چو شمع که سوزهاست نهنی درون پیرهنم بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
عکس از شروین در یکی از آن شبهای چله تنهاییمان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 آذر1388ساعت 16:26 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
اگر که بیهده زیباست شب.
برای چه زیباست شب برای که زیباست شب و رود بی انحنای ستارگان که در من سرد می گذرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آذر1388ساعت 15:8 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
چلچه ها دو بار آمدند و رفتند. درناها دوبار آمدند و رفنند. زمین دو بار روئید و خشکید. طوفان های پاییزی دوبار آمدند و حیات را نشانه گرفتند. حیات آنهایی که عاشق بودند و آنهایی که عاشق نبودند. [فرق است میان عاشق بودن و عاشق نبودن،نیک می دانی که] . در این میان بارها بر پرواز تو گریسته ام زیراک هرگز برای چنین جدایی هرگز مکانی در احتمالات مغز ریاضی باز من راه نگشوده بود. در این میان بارها خندیده ام و در میان هر خنده، تلخی دوری از تو چهره نموده است. بارها در این میان هر بار که به زیبایی ها چشم توگشوده ام کوشیده ام که شاید نگاه تو را در میان آورده باشم اما چه سود. نگاه تو . نگاه تو به یک لحظه غفلت سکون یافت . پس از آن هر کار من بیهوده است و بیهوده است و بیهوده.
آری ! آن کار که از دست من بر نمی آید امـــا کو آرزویی که بر آن آینده ی متصور باشد. آه اگر برای فراق پایانی نباشد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 6:44 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
وای بر اسیری که در دام مانده باشد صیاد رفته باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آبان1388ساعت 15:35 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
رفتن بی تو مثل ماندن است. و ماندن بی تو مثل رفتن.
زنده به گوری این ور و آن ور ندارد. سرگردانی است. تا هست دنیایت. این زندان تاریک بی همتا جز غربت چیزی ندارد. حالا این غربت یک وجب دیگر از سرت بگذرد. این سفر تنها رودی است که روزی تو برایمان خواسته بودی. حال بی تو دیگر چیزی نمی ماند که فکری برای آن بکنم. برای این سفر شوقی نیست. فقط رفتن است. رفتن. رفتنی مانند ماندن. آخرین شبی که در خاک مادری سر بر بالین می گذارم اما آیا خوابی چشمانم را در می رباید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 1:12 توسط مهدی کاوسیان |
|
![]() هیچ چیز با مرگ برابر نیست هیچ چیز به سنگینی مرگ نیست هیچ چیز بی بازگشت تر از مرگ نیست آرزوی بازگشت! حتی ازچراغ جادو هم کاری برنمی آید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 فروردین1388ساعت 23:53 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
می گفتی درختان که در زمستان می میرند، بهار زنده می شوند! پس کو آن بهار تو . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 22:54 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
قفلی که هر صبح من می بستم؛ هر عصر به دست تو گشوده می شد.
حال مانده است بسته برای ابد، بی هیچ تخفیفی و بی هیچ امیدی برای تخفیف. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 اسفند1387ساعت 23:47 توسط مهدی کاوسیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
جشن دلتنگی من غرق شدگی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
www.flickr.com
|